سفری به قلب کویر

ناصر قاسمی ناصر قاسمی
14 بازدید

 شش ماه بود که برای بار دوم مادر شدن را تجربه میکردم. آن روزها حال و هوای خاصی داشتم، یک غم مبهم درونی، یک جور نزدیکی به مرگ، یک بحران روحی که از آن به افسردگی پس از زایمان یاد میشود. این حالت عجیب در بیشتر مادران پس از زایمان اتفاق می افتد. فقط شدت و ضعف دارد. توی آن روزهای بحرانی لحظه هایی بود که مرگ را در یک قدمی خودم حس میکردم. به دنبال چیزی میگشتم که مرا به زندگی گره بزند. میخواستم با تمام وجود به زندگی چنگ بزنم. به چیزی که بوی زندگی بدهد؛ دریا و جنگل دیگر دردم را دوا نمیکرد…

 ناگهان کویر صدایم کرد. هوس دیدن آن رملهای طلایی، آن جزیره امن محصور در میان شن های روان، قلبم را یکپارچه تسخیر کرد. عمارتهای شهر خیالی، نبرد تن به تن با مرگ، اسطوره های نامیرای بیابان، مرا به سوی خود فرا میخواندند؛ باید دعوتشان را اجابت میکردم، باید میدیدمشان، باید بر فرازشان می ایستادم.

 کیلومترها راه را در بیابان پیموده بودیم با دو بچه کوچک یکی چهار ساله و دیگری شش ماهه برای تماشای تقلای هستی، برای تماشای اسطوره های فناناپذیر. همینکه به ورودی روستای مصر، جایی که مزارع شبدر به مرده ریگ کویر رنگ زندگی بخشیده بود رسیدیم، روح کویر در من رسوخ کرد. حسی عجیب در تنم دوید؛ حسی که از قلبم سرچشمه میگرفت و از چشمانم جاری میشد، فقط اشک بود که میبارید.

  همان ورودی روستا درختچه های تاق و گز به پیشوازمان آمده بودند. جوی باریکی که از میان مراتع میگذشت با آبی آسمان و سبزینگی زمین آهنگ زندگی مینواخت. عطر زندگی در فضای مرده کویر پراکنده بود و نبض هستی در پیکره لخت و عور کویر چنان میتپید که تمام جنگلهای شمال با آن سبزینگی بی نهایت و آبی بی کران دریا از آن بی نصیب بودند.

 همان لحظه از ماشین پیاده شدم. اشکهایم را با آب جوی شستم و عطر شبدرها را با تمام وجود بلعیدم. فرزندم را در آغوش گرفته بودم و مثل کودکان روی رملها میدویدم. دلم میخواست همانجا با همان شنهای روان وضو بگیرم و بر روی همان تپه های شنی رو به قبله ای نامعلوم به نماز بایستم. تمام وجودم سرشار از شکرگزاری بود.

آن شب از شدت هیجان خوابم نمیبرد. هربار که برای شیر دادن بچه از خواب بیدار میشدم سری به حیاط مهمانسرا میزدم و به آسمان شب کویر خیره میشدم. ما تنها مسافران آن شب مهمانسرا بودیم. در تمام عمرم هیچوقت آسمان شب را اینقدر زیبا ندیده بودم. آنقدر ستاره توی آسمان بود، آنقدر آسمان به زمین نزدیک بود که به نظر میرسید اگر دستت را به سویش دراز کنی میتوانی خوشه ای از شاخه اش بچینی.

…..

من به این گفته سخت معتقدم که کویر کسی که افسونش شده باشد را هرگز رها نمیکند….

 پنج سال از آن شب فراموش نشدنی گذشته و من در این پنج سال، کویری که همچون طبیبی مهربان نبض حیات را دوباره به وجودم برگردانده بود، از یاد نبرده ام. باید دوباره ببینمش. باید زخمهای تازه ام را به او بسپارم. این زخمهای لعنتی تمام شدنی نیستند.

  اینبار با گروه طبیعت گردی بیمارستان، برنامه سفری را به کویر طبس ترتیب داده ایم ولی برنامه را طوری چیده ام که شبی را در کویر مصر در همان مهمانسرای شنزار بگذرانیم. باید یکبار دیگر خاطره آن شب سحرانگیز را  زنده کنم؛ باید یکبار دیگر در بزم سخاوتمندانه آسمان کویر شرکت کنم.

 مهمانسرای شنزار از آن سالها چندان تغییری نکره. اینجا قبلا” خانه یکی از اهالی روستا بوده پسرهای خانه برای یافتن زندگی بهتر به شهر رفته بودند اما ناگهان تصمیم میگیرند به زادگاهشان برگردند و خانه پدری را احیا کنند تا مشتاقان کویر بتوانند حس ناب زندگی را زیر آسمان شب کویر تجربه کنند.

 مهمانسرای شنزار مثل همه خانه های کویری در حجاب کامل است؛ روایتگر روحیه درونگرای مردمان کویر. از در خانه که وارد میشوی پس از عبور از یک دالان به حیاط مرکزی میرسی. انارهای روی درخت تجسم عینی اراده مردمان کویر است. و چه زیبا به بار نشسته اند در تکه خاک مرده کویر.

اتافهای خانه دورتادور حیاط مربعی چیده شده اند. مصالح خانه ها همه از خشت و گل و چوب؛ یعنی تماما” برگرفته از طبیعت کویر.

همه اشیا و تزیینات خانه در نهایت سادگی روایتگر زندگی اند. از همه جای خانه عجیب عطر زندگی تراوش میکند.

اینجا روستای مصر، رویای تحقق یافته چوپانی است به نام یوسف؛ چوپانی که حدود صد سال پیش حوالی همین روستا مزرعه ای داشته و گله ای، ازآنجاییکه این منطقه هیچ شاخصه ای جز همین مزرعه نداشته به مزرعه یوسف مشهور شده. پس از مدتی که قنات منطقه خشک میشود یوسف تصمیم میگیرد با حفر چاهی عمیق، مزرعه اش را از نابودی نجات دهد. بنابراین شاخصه اینبار از مزرعه یوسف به چاه دراز تغییر پیدا میکند. اما یوسف تصمیم میگیرد نامی زیبا و برازنده برای قلمرواش انتخاب کند. پس کتاب آسمانی را باز میکند و سوره یوسف تعیین کننده سرنوشت دیار نوپا میشود. یوسف با استناد به قرآن نام چاه دراز را به مصر جایی که داستان یوسف نبی اتفاق افتاده تغییر میدهد.

یوسف که نقش بزرگ خاندانش را داشته به هیچ عنوان مایل نبوده از مزرعه، چاه و گوسفندانش دور شود برای همین هم تصمیم میگیرد تا با کمک فرزندانش تعدادی خانه حوالی مزرعه اش بسازد. او تصمیم میگیرد خانه ها را دو طرف یک خیابان فرضی عریض بسازد. وقتی اطرافیانش از او علت این کار بیهوده را میپرسند وی به دوردستها نگاهی میکند و میگوید از حالا روزی را میبینم که گردشگران از سراسر دنیا به مصر ما خواهند آمد. حالا رویای آن دهقان بی سواد به حقیقت پیوسته.

از آن زمان به بعد روستای مصر توسعه میابد و خانه هایی در دو طرف خیابانی که یوسف طراحی کرده بود شکل میگیرد روزهایی میرسد که همه خانه های مصر حکم مهمانسراهایی را پیدا میکنند و همه صدوبیست نفر سکنه مصر، حکم میزبان. و خانه های مصر میشود اقامتگاه مسافران مشتاقی که فرسنگها راه پیموده اند که مفهوم آرامش را در سکوت پرمعنای کویر دریابند.

پس از صرف صبحانه، مهمانسرا را به قصد فرحزاد ترک میکنیم تا از این روستای کوچک که در دو سه کیلومتری مصر واقع است دیدن کنیم. اینجا روستای فرحزاد است آخرین آبادی. بعد از آن تا چشم کار میکند کویر است و کویر؛ روستایی که فقط دو خانوار دارد آنها هم خانه هایشان را تبدیل به اقامتگاه کرده اند که به بارانداز یک و دو مشهورند. همانطور که از نام بارانداز پیداست سابقا” جایی برای استراحت کاروانها بوده.

 علاوه بر باراندازها که به اقامتگاه طباطبایی نیز مشهور است، به تازگی یک هتل بسیار زیبا با الهام از معماری کویری در فرحزاد ساخته شده.

صاحبش یک مرد اصفهانی است و وقتی از او اجازه میخواهیم تا از هتلش دیدن کنیم با خوشرویی ما را میپذیرد. گرچه ایشان بدون چشمداشت و به رسم مهمان نوازی ما را به ملک خویش راه میدهد، اما ادب حکم میکند که مبلغی لااقل به اندازه بلیت ورودی یک موزه به وی تقدیم کنیم.تنها با نیروی عشق است که یک انسان شهرنشین، زرق و برق زندگی شهری را رها میکند و سرمایه اش را چنین در دل کویر لم یزرع میکارد. تنها با نیروی عشق است که چنین محالی سر تعظیم فرود میاورد.

درون این قلعه سرخ فام، دنیایی از رنگ و نقش و خلاقیت نهفته. رنگها در تضاد و تقابل با مردگی و بی رنگی کویرند. اینجا سمفونی رنگهاست. آبی و سبز و زرد و سرخ عجب غوغایی میکنند.

اینجا همه چیز از زندگی میگوید؛ از چاه آبی که به صورت نمادین در وسط حیاط ساخته شده تا چراغ های گردسوز و کوزه ها و مشکها و کرسی وسط لابی هتل، همه روایت گر نور و روشنی و گرما و امیدند.

اما اتاقهای هتل تی دا تمام امکانات یک هتل پنج ستاره را دارد و گرچه به لحاظ معماری با مدرنترین متد روز ساخته شده اند، اما دکور داخلیشان طوری طراحی شده که تداعی گر یک خانه خشتی و گلی کویری است. تزیینات اتاق هم در عین سادگی همین حس را به آدم القا میکند. هتل دارای شاه نشین، سالن پذیرایی، چارسوق، کافی شاپ و رویال سوئیت های مجهز میباشد.

پس از تجدید خاطره با فرحزاد، راهی مهمترین جاذبه کویر یعنی رملها میشویم.

اینجا جاییست که دیگر کودک درونت تاب ماندن ندارد و تو نیز حریف شوخ و شنگی اش نخواهی شد.

اید رهایش کنی بگذاری هرکجا میخواهد برود، فارغ از همه چیز بدود و برود و غلت بزند روی این پشته های شنی و باز دوباره برخیزد و با تمام وجود با شنزارهای طلایی آفتاب خورده درآمیزد.

چه حس غریبی است عشق بازی با شن های جان گرفته زیر آفتاب کم رمق صبح. و تو  ای مسافر راه کویر که پایت را روی شن ها می گذاری و خودت را بر پشته ها بالا میکشی، لحظه ای چند به پشت سرت نگاه کن. عشق بازی باد و خاک این دو دلداده افسانه ای را بنگر.

 ببین که باد چگونه زخمهای کویر را مرهم میگذارد و هیچ اثری از ردپایت که تن مخملین کویر را زخمی کرده بود، باقی نمیماند. این معجزه عشق است. کویر یعنی حماسه شن و باد.

ملها را یکی یکی میپیماییم و خود را به مرتفع ترین نقطه اش میرسانیم. در کمال تعجب آنجا چشممان به یک گورستان می افتد. گورستانها همیشه برایم پررمزو راز و قابل ستایش بوده اند برای همین هم حتی اینجا پشت این برهوت لم یزرع، باز گورستانی کشف میکنم.

شاید آدمهای توی این گورها آنقدر عاشق کویر بوده اند که میخواستند پس از مرگ، ذرات وجودشان جزوی از این رملها شوند. که غبار تنشان سوار بر باد در هوا به رقص دراید.

آن دوردستها یک بلندی نمایان است؛ یک قله تخت. اسمش تخت عباس است.یکی دیگر از این تختها هم دورترها دیده میشود نامش تخت عروس است.

دل کندن از کویر کار آسانی نیست. چنان اسیر افسونش میشوی که رها شدن از آن سخت است. اما چاره ای جز رفتن نیست. باید برای دیدن نادیده های دیگر از این نیز گذر کرد.

 از مصر راهی خور میشویم. پس از عبور از خور، مسیر جنوب شرقی را به سمت طبس درپیش میگیریم. در حاشیه سمت راست جاده یک جاذبه شگفت انگیز دیگر در انتظارمان است. اینجا دریاچه نمک خور است.

تبلوری از هنر خاک و آب و آفتاب. تجسم عینی یک خلاقیت؛ شاهکاری دیگر از آفریدگار هستی. جلوه ای از جلوه های خالق زیبایی ها.

تا چشم کار میکند، تا افقهای دور، زمین را میبینی که به تکه های چندضلعی تکثیر شده. و ما در این عصر دل انگیز پاییزی، مفتون و سرگشته این همه زیبایی چه چاره ای داریم جز اینکه دوباره دستها را در هم گره کنیم و سکوت پرهیاهوی کویر را در هم بشکنیم.

دسته بندی ثبت خاطرات سفرنامه
اشتراک گذاری

نوشته های مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12+ تورها
+1 خرید تاکنون
5+ کاربران
+1 سفرنامه ها

پرداخت آنلاین

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از آخرین پیشنهادها و تخفیف های ما زودتر از بقیه با خبر شوید!

نمادهای ما

نماد اعتماد
ساماندهی
ورود به سایت